تبليغاتX
غــــریب توی غـــــربت

قالب وبلاگ


غــــریب توی غـــــربت
زرين دشت  
لینک دوستان
.
پيوندهای روزانه

 
بزرگی وصیت کرد که برای سلامتی عقلتان هویج بخورید؛

همه خندیدند و کسی ندانست... که عقل همه

در چشمشان است!........
[ دوشنبه 1390/12/08 ] [ 23:27 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]

بخور تا خورده نشی؟

 

[ سه شنبه 1390/11/25 ] [ 19:1 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به

مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما

وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به

جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را

پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به

شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که

زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک

بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت

که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد

آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که

شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و

به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت

ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: « کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!

[ جمعه 1390/10/30 ] [ 10:2 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]
 

کسي آمد که حرف عشقو با ما زد !
دل ترسوي ما هم دل به دريا زد !
به يک درياي طوفاني دل ما رفته مهماني ...
چه دوره ساحلش از دور پيدا نيست ...
يه عمري راهه و در قدرت ما نيست ...
بايد پارو نزد وا داد ! بايد دل رو به دريا داد !
خودش مي بردت هر جا دلش خواست ...
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست ...
به اميدي که ساحل داره اين دريا !
به اميدي که آروم ميشه تا فردا !
به اميدي که اين دريا فقط شاه ماهي داره !
به عشقي که نمي بيني شباشو بي ستاره !
دل ما رفته مهماني به يک درياي طوفاني ...
بايد پارو نزد وا داد ! بايد دل رو به دريا داد !
خودش مي بردت هر جا دلش خواست ...
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست ...

[ سه شنبه 1390/10/27 ] [ 18:2 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]
 

چه حس غریبی ست وقتی تمام چشم ها به تو خیره می شوند

و تو حتی یک نگاه هم نمی توانی نثار آنها کنی...

چه حس غریبی ست که تو به همه لبخند می زنی و دیگران فقط به تو خیره می شوند.

چه حس غریبی ست که تو با همه مهربانی و همه با تو نا مهربان.

و چه حس غریبی ست که تو تنها ترینی... 

[ جمعه 1390/10/16 ] [ 22:33 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]

 

اینجا...

سرزمین واژه های وارونه است

جایی که گنج " جنگ " میشود

درمان " نامرد " میشود

قهقه " هق هق " میشود

اما دزد همان " دزد" است

درد همان " درد " است

و گرگ همان " گرگ"...

[ سه شنبه 1390/10/13 ] [ 14:3 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]

مسافر شهر غمي . . . .غريبي مثل خودمي
تو صورتت پر از غمه . . . . . غصه داري يه عالمه
دوست داري درد دل كني . . . . . دلت گرفته از همه
. . .
غريب توي غربت . . . . . نگي چي شد محبت
بگي ميگن ديوونس . . . . . حرفاش چه بچه گونس
تقصير آدما نيست . . . . . اينهمه درد دوا نيست
آبه و نون و نفس . . . . . كجا اومدي تو قفس
. . .
تو هم مثل همه ماها . . . . . سر دو راهي موندي و
دلو به درياها زدي . . . . . گفتي غريبي بهتره
واس همه در به درا . . . . . اين ديگه راه آخره
. . .
تو شك و توي ترديد . . . . . چشمات كجا رو ميديد ؟


( تمام )

[ سه شنبه 1390/09/22 ] [ 20:2 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]

 

من به گلبرگ گل رز ننوشتم شعری
که مبادا خاری
ز تماشای کلامم بزند چشم تو را
من به روی تنه ی سروی سبز ننوشتم
که مبادا زاغی یا که جغدی سر شوم
بنشیند لب بام دل ما
من به دیوار بلند سر ایوان ننوشتم شعری
که مبادا روزی
بخورد تیغ کلنگی و بشکافد دل ما
من فقط در دل خود بنوشتم
که تو را مثل خدا می خواهم
و از این می ترسم
که مبادا خاکم گل سرخی شود
و تو را چشم زند خار تنش
یا که سروی سر سبز
روید از خاک من و
جغد شومی بنشیند لب بام دل تو
یا که خشتی شوم و
لبه ی تیغ کلنگی بخورد بر دل تو
من از ان می ترسم!!

 

[ پنجشنبه 1390/09/03 ] [ 10:27 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]
 

دلم تنگ است از این شبها یقین دارم که میدانی

              صدای غربت من را از احساسم تو میخوانی

                                  ...

    شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین 

                                 ببار ای ابر بارانی که دردم را تو میدانی ...

 

[ چهارشنبه 1390/08/11 ] [ 20:29 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]

 چرا نسل امروز کرم یخچال داره؟

 در یخچال رو باز میکنه؛

 مدتها روبروی اون می ایسته

 چیزی نمیخوره

در یخچال رو می بنده

[ سه شنبه 1390/07/26 ] [ 16:1 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]

[ سه شنبه 1390/05/25 ] [ 20:37 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]

زندگی بافتن یک قالیست

نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده

تو در این بین فقط می بافی

نقشه را خوب ببین

نکند آخر کار

قالی زندگی ات را نخرند !

[ سه شنبه 1390/05/25 ] [ 20:30 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]

بدرقه

مردی سوار بر تاکسي به ايستگاه قطار ميرفت. وقتي به مقصد رسيد، 100 دلار بيشتر به راننده داد و از او خواست وقتي قطار حرکت کرد برايش دست تکان دهد!


صدقه

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد. درحین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: «صدقه عمر را زیاد می کند.»  منصرف شد.

[ سه شنبه 1390/04/28 ] [ 20:39 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]

                             

ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی

رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی


   ای که بی تو تک و تنهام توی غربت سردی


     میدونم بر نمیگردی شدی همرنگ دورنگی


   همه ی زندگی من اون نگاه عاشقت بود


  چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود


   رفتی و ازم گرفتی اون نگاه آشناتو

واسه من بردی گذاشتی التهاب لحظه هاتو


   حالا من تنها نشستم با نوای بی نوائی


 چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفائی

 

[ سه شنبه 1390/04/14 ] [ 16:16 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]

 هر وقت تو زندگی به یه در بزرگ که یه قفل بزرگ داشت رسیدی

نترس و ناامید نشو

چون اگه قرار بود باز نشه جاش دیوار می ذاشتن...

 

[ سه شنبه 1390/02/20 ] [ 8:4 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]

 

گرگ

از نظر انسانها سگها حیواناتی با وفا و مفید هستند

ولی از نظر گرگها ، سگها گرگهایی بودند که تن به بردگی دادند

تا در آسایش و رفاه زندگی کنند!

( چگوارا)

[ چهارشنبه 1390/01/17 ] [ 10:26 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]
 
باد نوروز وزيده است به كوه و صحرا
جامه عيد بپوشند، چه شاه و چه گدا
بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست
نازم آن مطرب مجلس كه بود قبله نما
صوفى و عارف از اين باديه دور افتادند
جام مى گير ز مطرب، كه روى سوى صفا
همه در عيد به صحرا و گلستان بروند
من سرمست زميخانه كنم رو به خدا
عيد نوروز مبارك به غنى و درويش
يار دلدار! زبتخانه درى رابگشا
گرمرا ره به در پير خرابات دهى
به سروجان به سويش راه نوردم نه به پا
سالها در صف ارباب عمائم بودم
تا به دلدار رسيدم، نكنم باز خطا ...
[ چهارشنبه 1389/12/25 ] [ 11:35 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]

بوفه یه نفر

[ شنبه 1389/12/14 ] [ 9:9 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]
دو دریچه، دو نگاه، دو پنجره

دو رفیق، دو همنشین، دو حنجره

دو مسافر تو مسیر زندگی

دو عزیز، دو همدم همیشگی

باهم از غروب و سایه رد شدیم

قصه عاشقی رو بلد شدیم

فکر می کردیم آخر قصه اینه

جز خدا هیچکی ما رو نمی بینه

دو غریبه، دو تا قلب دربه در

دو تا دلواپس این چشمای تر

دو تا اسم، دو خاطره، دو نقطه چین

دو تا دور افتاده ی تنها نشین

عاقبت جدا شدن دستای ما

گم شدیم تو غربت غریبه ها

آخر اون همه لبخند و سرور

چشم پرحسادت زمونه بود.

دو غریب دو تا قلب دربه در

دو تا دلواپس این چشمای تر

دو تا اسم، دو خاطره، دو نقطه چین

دو تا دور افتاده ی تنها نشین
[ شنبه 1389/11/30 ] [ 11:56 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]

یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می كرد متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا ! با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند...در نامه این طور نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم كه زندگی‌ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه 100دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود كه تا پایان ماه باید خرج می كردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت كرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من

هستی به من كمك كن ...كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان داد. نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این كه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدكه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم. چگونه می توانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم . با لطف

تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی ...

البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان بی شرف اداره پست آن را برداشته اند ...!!

[ سه شنبه 1389/11/26 ] [ 15:56 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1389/11/21 ] [ 10:1 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]
  چاله ای در خیابان شهری وجود داشت و مردم از وجود این چاله گله داشتند 

زیرا بدلیل تاریکی خیابان بعضی وقتاآدمهای اون محل توی اون چاله می افتادند وبه شدت زخمی می شدند

بنابراین همگی تصمیم گرفتند روبروی فرمانداری شهرجمع شوندواعتراض خودشان روبگن
باکلی شعار وهیاهو بالاخره فرماندارو شهردار ونماینده شهردرمجلس بیرون اومدن وپشت تریبون قرارگرفتن.

ابتدا فرماندارشروع به سخنرانی کرد وهمه ساکت شدن.

فرماندارگفت من راه حل بسیارخوب دارم واون اینه که ما یه مرکز فوریتهای پزشکی درنزدیکی اون چاله ایجادکنیم

تاهرموقع کسی دراون چاله افتادسرعا اونو باآمبولانس به بیمارستان برسونه.مردم همگی خوشحال کف میزدندوایول میگفتن

تااینکه شهردار پاشدوروبه فرماندار کردوگفت این یه راه حل مسخره است

چون شاید تاآمبولانس اون زخمی روبرسونه بیمارستان طرف بمیره ،

بنابراین من پیشنهادمیکنم که یک بیمارستان رودرنزدیکی اون چاله ایجادبشه

که اگه کسی تواون چاله بیفته سریع برسه بیمارستان وموردمداواقرار بگیره واینجوری شانص زنده ماندش بیشتره.

دیگه مردم سرازپانمی شناختن کلی خوشحال شدن که صاحب یه بیمارستان جدید میشوند

ناگهان نماینده شهر گفت که نه فرماندار عقل داردنه شهردار.

چون ساخت یه بیمارستان حداقل2سال زمان میبرد ومابرای الان چاره می خواهیم

مردم همگی ساکت شدن که آقای نماینده چه راه حلی داره

که نماینده گفت مااین چاله راپرمیکنیم ودرکناربیمارستان شهر یه چاله میکنیم اینجوری هم سریعتره وهم ارزانتر.
[ سه شنبه 1389/11/19 ] [ 9:19 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]
 

ز لیلی من شنیدم یا علی گفت
به مجنون چون رسیدم یا علی گفت 

مگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز می کرد
به گوش غنچه دیدم یا علی گفت 

چمن با ریزش باران رحمت
دعایی کرد و او هم یا علی گفت 

خمیر خاک آدم را سرشتند
چو برمی خاست آدم یا علی گفت 

مسیحا گر دم از اعجاز می زد
ز بس بیچاره مریم یا علی گفت 

به فرقش کی اثر می کرد شمشیر
یقینم ابن ملجم یا علی گفت 

مگر خیبر ز جایش کنده می شد
یقین آنجا علی هم یا علی گفت

[ شنبه 1389/11/09 ] [ 12:1 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]

مرد درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر۶ ساله اش تکه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد .

مرد با عصبانیت دست کودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود

در بیمارستان کودک به دلیل شکستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .

وقتی کودک پدرخود را دید با چشمانی آکنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من کی دوباره رشد می کنند ؟

مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین .
و با این عمل کل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی که کودک ایجاد کرده بود خورد که نوشته بود :

( !دوستت دارم پدر )

روز بعد مرد از غصه میمیرد.

عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند .

یادمان باشد چیزها برای استفاده کردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن .

مشکل دنیای امروزی این است که انسانها مورد استفاده قرار می گیرند و این درحالی است که چیزها دوست داشته می شوند

[ سه شنبه 1389/10/28 ] [ 19:52 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]

 

شاید آن روز که سهراب نوشت زندگی اجباریست

 

دلش از غصه حزین بود و غمین

 

حال من می گو یم

 

زندگی یک در و دروازه و دیوار که نیست

 

که نشد بال زد و پرواز کرد

 

زندگی اجبار نیست

      

زندگی بال و پری دارد و مهربان تر از مهتاب است

 

تو عبور خواهی کرد

 

از همان پنجره ها

 

با همان بال و پر پروانه

 

به همان زیبایی

 

به همان آسانی

 

زندگی صندوقچه ی اسرار پرستو ها نیست

         

زندگی آسان است

 

بی نهایت باید شد تا آن را یافت

          

زندگی ساده تر از امواج است

 

پس بیا تا بپریم

 

و تا شبنم آرامش صبح

 

تا صدای پر مرغان اقاقی بال و پر باز کنیم

 

تا توانیم که ازاول آغاز کنیم و تا نهایت برویم...

 

[ شنبه 1389/10/25 ] [ 11:6 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]
زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر روانشناس میره ..

دکتر می پرسه : چه اتفاقی افتاده؟...


ادامه مطلب
[ دوشنبه 1389/10/13 ] [ 16:4 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]

نخلستان زرین دشت

بقيه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 1389/10/11 ] [ 12:53 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]

حالم بد نيست ،غم کم می خورم/ کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند /عشق می ورزم ،عذابم می دهند...

خنجری بر قلب بيمارم زدند  / بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ی نامرد بر پشتم نشست /از غم نامردمی پشتم شکست

                                       بقیه در ادامه مطلب

                                          

 

[ یکشنبه 1389/10/05 ] [ 11:30 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]

غنچه از خواب پرید
و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

[ سه شنبه 1389/09/02 ] [ 12:31 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]
 

شادي روح شهدا صلوات

 "به نام خدا، من مي خواهم در آينده شهيد بشوم. براي اين که......"
معلم که خنده اش گرفته بود، پريد وسط حرف مهدي و گفت: «ببين مهدي جان! موضوع انشا اين بود که در آينده مي خواهيد چه کاره بشين. بايد در مورد يه شغل يا يه کار توضيح مي دادي. مثلاً، پدر خودت چه کاره س؟
.... : آقا اجازه! شهيد شده....

[ پنجشنبه 1389/08/20 ] [ 12:4 ] [ مـــــــــــــــــــهرداد قائدي ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

روزگار غریبی ست

زندگی

آنقدر ابدی نیست که با هم بودن را برای فردا بگذاریم...
موضوعات وب
امکانات سایت

آی پی رایانه شما :

همسفر

بک لینک طراحی سایت


Susa Web Tools